موش وگربه

صفحه ی نخست | آرشيو | پست الکترونیک | خروجی وبلاگ

عاشق خجالتی

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم” سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود: ” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. …. ای کاش این کار رو کرده بودم
نوشته شده توسط موشي در سه شنبه دهم تیر 1393 ساعت 14:2 | لینک ثابت |

:)

ﭘﺴﺮ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯾﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ
ﻣﯿﺰ
ﻧﺸﺴﺖ .
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ .
ﭘﺴﺮ
ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﮔﻔﺖ 50 ﺳﻨﺖ . ﭘﺴﺮﮎ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻫﺎﯾﺶ
ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ
ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺑﺴﺘﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﭘﺮﺷﺪﻩ
ﺑﻮﺩ
ﻭ ﻋﺪﻩ
ﻧﯿﺰ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﺑﯽ
ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ
ﮔﻔﺖ 35: ﺳﻨﺖ
ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ .
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﭘﺴﺮﮎ
ﺩﺍﺩﻭ ﺭﻓﺖ،ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ
ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻕ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ
ﺭﻓﺖ ..
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﺭﻓﺖ
ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ
ﮔﺮﻓﺖ ،ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺭﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﺧﺎﻟﯽ
15 ﺳﻨﺖ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ
ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﺑﺴﺘﻨﯽ
ﺷﮑﻼﺗﯽ ﺑﺨﺮﺩ .
ﺁﺭﯼ ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ :
ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،
ﺑﺮﺧﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ،ﻭ ﺑﻌﻀﯽ
ﺑﺰﺭﮔﯽ
ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ!


نوشته شده توسط موشي در دوشنبه پنجم خرداد 1393 ساعت 12:14 | لینک ثابت |

عشق

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا میزند،
او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،
اما عقرب انگشت اورا نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد،
اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید:
برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.
تقدیم به کسانی که نیش عقربها از دوستان خود خوردند و حرف نزدند
و دوباره عشق ورزیدن..


نوشته شده توسط موشي در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ساعت 17:22 | لینک ثابت |

جوون مردی

ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﺍﺳﯿﺮ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﯿﺎﺵ، ﮐﻪ ﺩﺭﺁﻣﺪﺵ
ﻓﺮﻭﺵ ﺷﺒﺎﻧﻪ
ﺩﺧﺘﺮﺵ ﺑﻮﺩ !
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﯾﺰﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﻨﺰﻝ ﭘﺪﺭﯼ ﻧﺰﺩ ﺣﺎﮐﻢ ﭘﻨﺎﻩ
ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻗﺼﻪ
ﺧﻮﺩ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﮐﺮﺩ . ﺣﺎﮐﻢ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﻧﺰﺩ ﺯﺍﻫﺪ ﺷﻬﺮ ﺍﻣﺎﻧﺖ
ﺳﭙﺮﺩ ﮐﻪﺩﺭ
ﺍﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻨﺎﺏ ﺯﺍﻫﺪ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﺷﺐ ﺍﻭﻝ ﺩﺧﺘﺮ
ﺭﺍ ......... .
ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﮔﺮﯾﺨﺖ ﻭ
ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ
ﻣﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﺎ
ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ،
ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ !!! ؟
ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﯿﺸﻪ ﻭ ﺟﺎﻧﺶ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺭﯼ
ﭘﺪﺭﻡ ﺁﻥ
ﺑﻮﺩ ﻭ ﺯﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﺧﯿﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﭼﻨﺎﻥ، ﺑﯿﭙﻨﺎﻩ ﻣﺎﻧﺪﻡ .
ﭘﺴﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﻭ ﻣﮑﺲ ﻭ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﯿﻤﻪ
ﺑﺮﻫﻨﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﺏ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﻣﯿﺂﯾﯿﻢ.
ﺩﺧﺘﺮ ﺗﺮﺳﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﺴﺖ ﺗﺎ
ﺻﺒﺢ ﭼﮕﻮﻧﻪ
ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ ﺩﺭ ﮐﻠﺒﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ . ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ
ﺩﯾﺪ ﺑﺮ ﺯﯾﺮ ﻭ
ﺑﺮﺵ ﭼﻬﺎﺭ ﭘﻮﺳﺘﯿﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺳﺮﻣﺎ ﻫﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ
ﭘﺴﺮ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﮐﻠﺒﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻣﺮﺩﻧﺪ !
ﺑﺎﺯ ﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﮐﻪ :
ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﮔﺮ ﺣﺎﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺷﺪﻡ،
ﺧﻮﻥ ﺻﺪ ﺷﯿﺦ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻣﺴﺖ ﻓﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،
ﻭﺳﻂ ﮐﻌﺒﻪ ﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻪ ﺑﻨﺎ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ،
ﺗﺎ ﻧﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﺴﺘﺎﻥ ﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﯿﺨﺒﺮﻧﺪ ) ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯿﺪ ﻫﺴﺘﻦ
ﻫﻤﭽﯿﻦ ﭘﺴﺮﻫﺎﯼ ﺑﺎ ﻣﻌﺮﻓﺖ


نوشته شده توسط موشي در سه شنبه ششم اسفند 1392 ساعت 20:29 | لینک ثابت |

:|


دختر کوچولوی هفت ساله ، از خواب که بیدار شد ، شنید پدر و مادرش آهسته در باره برادر چهار ساله اش صحبت می کنند. داداشش حسابی بیمار و رنجور بود و روز به روز ضعیف تر و لاغرتر می شد. مامان و باباش هم نمی توانستند هزینه های سنگین درمانیش رو تامین کنند. گوش هاش رو تیز کرد تا ببینه چی می گن؟ پدر گفت : هزینه جراحی مغزش خیلی می شه و ما نمی تونیم این پول رو بدیم. مادر اشک ریزان گفت : ولی تومور توی سرش هر روز داره بزرگ تر می شه.من طاقت این همه رنج کشیدنش رو ندارم. اگه کاری نکنیم ، می میره. پدر جواب داد : آره ، آره ، می دونم. حالا فقط معجزه می تونه نجاتش بده. فرشته کوچولو ، رفت سراغ قلکش و پول خردهاش رو ریخت روی زمین. بخودش گفت : خدای من چقدر زیاد! حتما می شه با اینها معجزه خرید! سکه ها رو ریخت توی جیبش و رفت سمت داروخانه! توی داروخانه هر چی پشت پیشخوان منتظر موند کسی نگاهش هم نکرد. چند باری سرفه کرد ، با پاهاش صدا درآورد ... ولی انگار نه انگار! بالاخره با یه سکه زد به شیشه پیشخوان و با صدائی محکم گفت ببخشید. چی می خوای کوچولو؟ یه معجزه لطفا! بله؟! یه معجزه لطفا! معجزه می خوای واسه چی عزیزم؟! یه چیز بدی هر روز داره توی سر داداش کوچولوم گنده تر می شه! بابام می گه فقط معجزه می تونه نجاتش بده ، منم همه پول هام رو آوردم تا اونو براش بخرم. عزیزم ببخش که نمی تونم کمکت کنم ، ما اینجا معجزه نمی فروشیم. چشم های دخترک پر از اشک شد و گفت : ولی اون داره می میره ، تورو * یه معجزه بهم بدید. ناگهان دستی موهای دختر کوچولو رو نوازش کردداداش کوچولوت! بعد هم گرم و صمیمی دست دختر رو گرفت و گفت منو ببر خونه تون تا ببینم می تونم واسه داداشت معجزه تهیه کنم؟! اون مرد فوق تخصص جراحی مغز بود که آن روز برای سر زدن به برادرش به داروخانه آمده بود. دو روز بعد عمل بدون پرداخت هیچ هزینه اضافه ای انجام شد. هزینه عمل مقداری پول خرد بود و ایمان یک کودک. مدتی بعد هم پسرک صحیح و سالم به خانه برگشت. آره عزیز دلم من و تو هم می تونیم معجزه بخریم ، معجزه بفروشیم ، معجزه بکنیم. اگر یادمون باشه که انسانیم و مسئول. اگر حصار خودخواهی هامون رو بشکنیم. اگر باور کنیم که می تونیم. و اگر اراده و عزم و ایمان اون کوچولو رو داشته باشیم و صدائی گفت : ببینم چقدر پول داری؟ پول ها رو شمرد و گفت : خدای من عالیه ، درست به اندازه خرید معجزه برای 

نوشته شده توسط موشي در شنبه سوم اسفند 1392 ساعت 10:36 | لینک ثابت |

واقعا مردم کجان..؟


مددکار بین نگاه پیرمرد و پنجره فاصله انداخت . پیرمرد چشم هایش را بست !
مددکار : ببین پیرمرد ! برای آخرین بار می گم ، خوب گوش کن تا یاد بگیری . آخه تا کی می خوای به این پنجره زل بزنی ؟ اگه این بازی را یاد بگیری ، هم از شر این پنجره راحت می شی ، هم می تونی با این هم سن و سال های خودت بازی کنی . مثل اون دوتا . می بینی ؟ آهای ! با توام ! می شنوی ؟
پیرمرد به اجبار پلک هایش را بالا کشید .
مددکار : این یکی که از همه بزرگ تره شاهه ، فقط یه خونه می تونه حرکت کنه . این بغلیش هم وزیره . همه جور می تونه حرکت کنه ، راست ، چپ ، ضربدری ... خلاصه مهره اصلی همینه . فهمیدی ؟
پیرمرد گفت : ش ش شااا ه … و و وزیـ ... ررر
مددکار : آفرین ... این دوتا هم که از شکلش معلومه ، قلعه هستن . فقط مستقیم میرن . اینا هم دو تا اسب جنگی . چطوره ؟؟ فقط موند این دو تا فیل که ضربدری حرکت می کنن . و این ردیف جلویی هم که سربازها هستن ، هشت تا ! می بینی ! درست مثل یک ارتش واقعی ! هم می تونی به دشمن حمله کنی ، هم از خودت دفاع کنی ، دیدی چقدر ساده بود . حالا اسماشونو بگو ببینم یاد گرفتی یا نه ؟؟
پیرمرد نیم سرفه اش را قورت داد و گفت : پس مردم چی ؟ اونا تو بازی نیستن ؟

نوشته شده توسط موشي در یکشنبه پنجم آبان 1392 ساعت 5:38 | لینک ثابت |

عاقا.....

عاقا یه روز با برو بکس قرار گذاشتیم همه با هم بریم بیرون

ماشین رو هم برداشتیم رفتیم که رفتیم!!!

عاقا صدای ضبط رو هم تا آخر زیاد کرده بودیم همه تو ماشین میرقصیدیم

منم که داشتم رانندگی میکردم سر جام قر فنری میدادم  

خلاصه همینطور که داشتیم میرفتیم  یـهـو یه افـسـرِ جـلـومـون رو گـرفـت گـفـت بـزن بـغـل …

منم به بچه ها که از ترس به خودشون … کرده بودن گفتم بچه ها ادای این بچه با معرفتا رو در بیارید

ایشالا از خیر جریمه بگذره!!!!

عاقا افسره اومد گفت: این چه وضع رانندگیه؟

هی کجایی تو؟؟؟ ماشین باید بخوابه پارکینگ!!!

عاقا منم کم نیاوردم :-)

یهو کف و تف قاطی کردم گفتم: میدونی من کیم؟؟؟

ببینم اصلا حواست هس داری با کی زر زر میکنی؟!؟!  :-x

هی با توام

بگم من کیم؟؟؟

بگم؟

بگم؟

عاقا رفیقامون هم اومدن جلوی دهن منو گرفتن بهم گفتن: بیخیال شو نگو بهش گناه داره طفلی اخراج میشه …

عاقا رنگ افسره شد مثه دیوارای خونه نن جونم 

آب دهنشو قورت داد گفت: ببخشید شما کی هستید؟

مـنـم بـا یـه صـدای خـسـتـه بـهش گـفـتـم: 

من یه پرندم آرزوووووووو دارم تو باغم باشی بالشتم باشی !!!!

من یه خونه تنگ و باریکم کاش کی تو بیای چراغم باشی!!!!

(بـچـه هـا هـم دس مـیـزدن  )

هیچی دیگه همگی با افسره کلی خندیدیم افسره هم گفت: باهاتون خیلی حال کردم بچه های خفنگی هستید!

آخر سر هم ۶۵ تومن پول جریمه دادیم 

ماشین بابام هم رفت پارکینگ – تازه باندهاش رو هم نامردا باز کردن!!!

هممون رو هم بردن تست اعتیاد تازه قبلش افسره اومد از همون تست ها کردن گرفت (میخواست ببینه دهنمون بوی … نمیده   )

آخرش هم به خیر و خوشی تموم شد  8-)


نوشته شده توسط موشي در چهارشنبه سوم مهر 1392 ساعت 2:52 | لینک ثابت |

10us


نوشته شده توسط موشي در شنبه سی ام شهریور 1392 ساعت 14:56 | لینک ثابت |

عمه عطار

ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻪ دختر خاله م ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺮﻭ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ"ﻋﻤﻪ ﯼ ﻋﻄﺎﺭ"ﺗﺤﻘﯿﻖ ﺑﻨﻮﯾﺲ، ﮐﻞ
ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺭﻭ ﺑﺴﯿﺞ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ"ﻋﻤﻪ ﯼ ﻋﻄﺎﺭ"ﻣﻄﻠﺐ ﺟﻤﻊ ﮐﻨﻦ، ﺁﺧﺮﺷﻢ ﺑﻪ
ﻫﯿﭻ ﺟﺎ ﻧﺮﺳﯿﺪﯾﻢ!ﺍﺻﻼ ﻫﯿﭻ ﻣﻨﺒﻌﯽ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﺪﺭﯼ ﻋﻄﺎﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽﺷﺪ.
خاله م ﺭﻓﺘﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺗﺤﻘﯿﻘﯽ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﯿﺪﯾﻦ!
ﻋﻤﻪ ﯼ ﻋﻄﺎﺭ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺩﺭﺩ ﺑﭽﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﻩ ﺁﺧﻪ!؟ ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻮﺿﻮﻉ
ﺗﺤﻘﯿﻖ ﺍﺻﻼ"ﻋﻤﻪ ﯼ ﻋﻄﺎﺭ"ﻧﺒﻮﺩﻩ"ﺍﺋﻤﻪ ﯼ ﺍﻃﻬﺎﺭ"ﺑﻮﺩه


نوشته شده توسط موشي در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 ساعت 22:26 | لینک ثابت |

سلامتی

به سلامتی عاشقی که داره بخاطر عشقش عرق میخوره 

اما نمیدونه 

که عشقش داره زیر یکی دیگه عرق میکنه 


نوشته شده توسط موشي در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 ساعت 11:38 | لینک ثابت |

:))

زنه پریود میشه به بچش میگه با بابات تماس بگیر بگو  برنامه ی شمال کنسله تونل رو بستن      بچه به باباش زنگ میزنه میگه 

باباش میگه: به مامانت بگو برنامه  سر جاشه از مسیر قزوین میریم 


...

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟


استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد


داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...


شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.


استاد پرسید: چه آوردی ؟


با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به


امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.


استاد گفت: عشق یعنی همین...! 


نوشته شده توسط موشي در شنبه بیست و سوم شهریور 1392 ساعت 0:2 | لینک ثابت |

:((



خداااااایا یادته...

دستشو گرفتم آوردم پیشت گفتم فقط اینو میخوام!

گفتی: این کمه!!

بهتر از اینو واست کنار گذاشتم...

پاهامو کوبیدم زمین گفتم: همینو میخوام!!

بعد گفتی نمیشه!!!

یادته مکثی کردی و با یه آهی از ته قلبت خیلی آروم گفتی: آخه قول اینو به یکی دیگه ای دادم


نوشته شده توسط موشي در جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ساعت 23:59 | لینک ثابت |

اره یک روز

باو یک روزایی وبلاگ ما هم روزی 100 تا نظر داشت حالا بهش نمیرسیم ..

بعد الان طرف 2 هفته وب زده میاد بری ما.....ویلیش فدای سزش

کسی خواست بیاد رو وبلاگ بگه اخه نمیرسم به وبلاگ سر بزنم یک نویستده الاف میخوام


عاقا نا سلامتی وبلاگ پیک رنک 2 دارم ها ...نه خدایش تو بلگفا وبلاگ رنک 2 دیدی ؟؟

خلاصه کسی خواست بیاد رو وب بگه :| 

نظر این پستو بستم اخه حذفش میکنم :D

این اهنگم دانلود کنید با دل ادم بازی میکنه

http://www.hojjat-dorvali.com/11/Hojjat-Dorvali---Donya/

لایک = سلامتیش :|  :_t


نوشته شده توسط موشي در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 ساعت 13:57 | لینک ثابت

چند تا مطلب با حال دیدم گفتم بزارم دیگه

دیشب یه دختره رو تو یاهو مسنجر اد کردم

بهش گفتم ببخشید خانوم اسمتون چیه؟!

دختره:

شمع گل پروانه اسم من هست ترانه!!!

منم گفتم:

میخ،گاو،طویله،اسم منم خلیله!!!

......

تا حالا دقت کردین اگه به چند تا دختر

تیکه بندازین همیشه اونی که گودزیلا تره جوابتو میده؟!

.....

دختر هم دخترای قدیم!

دخترای امروزی لامصبا دیگه مثله مامانشون آشپزی نمیکنن!!!

بی ادبا میشینن مثه باباهاشون قلیون چاق میکنن و میکشن!!!

.....

میگن تو آمریکا ۹۰ درصد دوستی های فیسبوکی به ازدواج ختم میشه

اونوقت تو ایران تازه بعد یه ماه میفهمی یارو پسر بوده!!!!

والا بوخودا

....

بچه های حالا میرن تو فیسبوک لایک داغ میکنن

اونوقت ما وقتی بچه بودیم میرفتیم

چاقو رو داغ میکردیم میزدیم تو آب تا صدا بده!!!

آی خرکیف میشدیم

.....

بروبکس ادمینتون یه کشف تازه کرده 03

من به این نتیجه رسیدم اسکل یه جونور نیست! 15

اسکل رفیقای من هستن

که با شماره جدیدشون اس ام اس میدن 

میگن این شماره جدید منه خب الاغ فهمیدم شماره جدیدته 

خب خودت کی هستی اسکل؟!


نوشته شده توسط موشي در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 ساعت 11:0 | لینک ثابت |

بهست و پاداش

ﺳﻪ ﺗﺎ ﺯﻥ ﺗﻮﯼ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺳﻪ ﺗﺎﺷﻮﻥ

ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻬﺸﺖ!

ﺩﻡِ ﺩﺭِ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮔﻔﺖ:

ﺷﻤﺎ ﺁﺯﺍﺩﯾﺪ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﮑﻨﯿﺪ ، ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﯾﻨﻪ

ﮐﻪ : ﺭﻭﯼ ﺍﺭﺩﮎ ﻫﺎ ﭘﺎ ﻧﺬﺍﺭﯾﻦ!

ﺯﻧﻬﺎ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮﯼ ﺑﻬﺸﺖ.

ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺳﺮﺳﺒﺰ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺭﺩﮎ ﺑﻮﺩ!

ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺯﻥ ﭘﺎﺵ ﺭﻓﺖ ﺭﻭﯼ ﯾﻪ ﺍﺭﺩﮎ ﻭ ﻟﻪ ﺷﺪ

ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻗﯿﺎﻓﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :

ﺗﻮ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺭﻭ ﻧﻘﺾ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻨﺒﯿﻬﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺑﻤﻮﻧﯽ

ﻓﺮﺩﺍ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ ، ﺯﻥ ﺩﻭﻡ ﭘﺎﺵ ﺭﻓﺖ ﺭﻭﯼ ﺍﺭﺩﮎ ﻭ

ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺳﺮﯾﻊ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ ﺯﺷت ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

ﺗﻮﺍﻡ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺭﻭ ﻧﻘﺾ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺑﻤﻮﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻨﺒﯿﻪ

ﺯﻥ ﺳﻮﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﯿﻠﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﻭ

ﺣﻮﺍﺳﺸﻮ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭘﺎﺷﻮ ﺭﻭﯼ ﺍﺭﺩﮎ ﻫﺎ ﻧﺬﺍﺭﻩ!

ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭﯼ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﯾﻪ

ﻣﺮﺩ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺧﻮﺵ ﺗﯿﭗ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺍﻭﻣﺪ ! ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺭﻭ

ﺑﻪ ﺯﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﭘﯿﺶ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺑﻤﻮﻧﯿﺪ …

ﺯﻥ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻋﻤﺮﺵ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺫﻭﻕ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﻭﺍﺍﺍﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭘﺎﺩﺍﺷﻢ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ..!

ﻣﺮﺩﻩ ﮔﻔﺖ : ﻣﻨﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ! ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺪﻭﻧﻢ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺍﺭﺩﮎ ﺭﻭ ﻟﻪ ﮐﺮﺩﻡ


نوشته شده توسط موشي در یکشنبه هفدهم شهریور 1392 ساعت 23:12 | لینک ثابت |

از دست....

یک رشتیه با یک ترکه با یک اصفهانیه روی یک  ساختتمون یک جا کار میکردن...

بعد هر روز غذاشونو از خونه می اوردن ....موقعه که ظرف غذا ها رو باز کردن ...

رشتیه گفت : اگه فردا هم من بیام غذام ماهی باشه از روی ساختمون خودمو پرت میکنم پایین

اصفهانیم گفت اگه فردا غذا منم برنج باشه خودمو از روی ساختمون پرت میکنم پایین ترکم عین اونا جو گیر شد گفت اگه غذا منم فردا کوفته باشه خودمو پرت میکنم میکنم پایین...

خلاصه فردا رسید غذا 3 تاشونم همون بود ...3 تاشونم خودشونو پرت کردن پایین ...رتتته مردن

بعد قاضی امد از زنای اینا بازجویی کنه اول به زن رشتیه گفت چرا تو همش ماهی درست میکردی ؟

زن شتیه گفت اقای قاضی تو رشت همه ماهی دوست دارن من از کجا بدونم که شوهرم ماهی دوست نداشت

قاضی از زن اصفهانیم همین سوالو پرسید ...زنش اصفهانیه هم گفت من از کجا بدونم این برنج دوست نداشت

نوبت زن ترکه شد قاضی ازش پرسید چرا تو همش کوفته درست میکردی .....

زن ترکه گفت ..اقای قاضی من اصلن 3 روز نبودم خونه مامانم بودم این خودش بری خودش غذا درست میکرد :))


++++++ baw man khodam torkam ghabl tavajoh dostan :D


نوشته شده توسط موشي در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 ساعت 10:29 | لینک ثابت |

:D

دیروز از سر کار برمیگشتم دیدم یه پسر بچه قدش به زنگ ایفون نمیرسه هی داره خودشو میکشونه بالا ،


منم مثل یه رابین هود رفتم ، گفتم :میخوای برات زنگ بزنم ، اونم سرشو تکون داد و گفت اوهوم.....


منم برای اینکه سریعتر در رو براش باز کنن دو سه بار زنگ زدم ،


بعدش با لبخند بهش گفتم : خوب دیگه چیکار کنم برات کوچولو ؟؟


گفت هیچی دیگه فرار کن تا صاحبخونه نیومده ...!!!!تو از اون ور برو من از این ور .....!!!


بچه نیستن بخدا گرازن


تا یه ربع داشتم مثله اسب یورتمه میرفتم 


اصن یه وضيه بود :))


نوشته شده توسط موشي در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 ساعت 15:46 | لینک ثابت |

هی....

روزگاریست همه عرض بدن میخواهند.همه ازدوست فقط چشم وبدن میخواهند.دیوهستندولی مثل پری میپوشند.گرگ هایی که لباس پدری میپوشند.انچه دیدندبه مقیاس نظرمیسنجند.عشق راهمه بادورکمر می سنجند.خب طبیعی است که یک روزه به پایان برسد.عشق هایی که سرپیچ خیابان برسد...:|


نوشته شده توسط موشي در شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ساعت 9:3 | لینک ثابت |

شبیه جونی های خودمه :))


ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ . ﻭﻟﯽ
ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﺮ ﻣﯿﺰ ﺍﺳﺎﺗﯿﺪ ﻭ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﯿﺸﯿﻨﻪ ﻭ
ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻥ . ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ
ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ : ﮔﺎﻭﻫﺎ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻥ . ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ
ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ : ﺑﻠﻪ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻨﻢ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻡ
ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﻢ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯼ ﺣﺎﺿﺮ ﺟﻮﺍﺏ
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﺰﻧﻪ ﺩﻫﻦ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ
ﺳﺮﻭﯾﺲ ﮐﻨﻪ ! ﺳﺮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺭﻗﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﺭﻭ ﺗﺼﺤﯿﺢ
ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻮ ﭘﺎﺱ ﮐﻨﻪ ﻭﺍﺳﻪ
ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺶ ﻣﯿﮕﻪ : ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻢ ﺍﮔﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﺑﺪﯼ ﻧﻤﺮﻩ ﺗﻮ
ﻣﯿﺪﻡ . ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺍﯾﻨﻪ : ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﻮﻝ ﻭ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ
ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻣﻮ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﮐﯿﺴﻪ ﭘﺮ ﭘﻮﻝ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ :ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺷﻌﻮﺭ ﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﻟﻪ !ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ: ﺑﻠﻪ ﺩﻗﯿﻘﺎ ! ﭼﻮﻥ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﻭﺭﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻩ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ
ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺑﻪ ﺟﻮﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻪ ” ﮔﺎﻭﻭ ﺑﺮﮔﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ . ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺑﺮﮔﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻪ ﺍﺯ
ﮐﻼﺱ ﻣﯿﺮﻩ ﺑﯿﺮﺭﻭﻥ ﻭﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﯿﺎﺩ ﺗﻮ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﻣﯿﮕﻪ :ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺷﻤﺎ ﭘﺎﯼ ﺑﺮﮔﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﻀﺎﺗﻮﻧﻮ ﺯﺩﯾﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﺮﻩ ﻣﻨﻮ ﯾﺎﺩﺗﻮﻥ
ﺭﻓﺖ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ !

نوشته شده توسط موشي در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ساعت 9:13 | لینک ثابت |

دمش قیچ

یه روز یه استادی به دانشجو هاش میگه که فردا امتحان داریم. چهار تا از دانشجوها اصلا برای امتحان نخوندن و همش باهم بودن و برای خودشون شاد بودن.آخر شب با هم صحبت کردن که برای امتحان چی کار کنند که فهمیدند فردا صبح خودشونو سیاه کنند و لباسشونو پاره کنن و همین کارو کردن.به استاد گفتن:استاد ما رفته بودیم مهمونی بعد ماشینمون چرخش پنچر شد و مجبور شدیم تا خونه هلش بدیم! شب هم از خستگی نتونستیم درس بخونیم و مجبور شدیم ماشینو ببریم توی شب دست مکانیک تا درستش کنه و یک عالمه دنبال مکانیک گشتیم تا توی نصف شب یه مکانیک پیدا کردیم.استاد گفت که باشه و امتحانو پس فردا میگیرم و این امتحانو فقط شما امتحان میدین چون بچه ها امروز امتحانشونو میدن.اونا هم رفتن و مثل خر درس خوندن و پس فردا هم بدون استرس و با آمادگی کامل اومدن سر امتحان.استاد گفت برای این که تقلب نکنین هر کدومتون میرین توی یک کلاس جداگانه امتحان میدین. هر کی رفت سر کلاس خودش نشست و امتحان فقط دو تا سوال داشت!

نام و نام خانوادگی(0/25)

کدام یک از چرخ های زیر پنچر شد؟(19/75)

الف)بالایی سمت راست     ب)بالایی سمت چپ     ج)پایینی سمت راست     د)پایینی سمت چپ


نوشته شده توسط موشي در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ساعت 9:12 | لینک ثابت |

کی مخواد

از ملایی پرسیدند تا حالا کسی رو مسلمون کردی؟ گفت در کوچها بودم خانمی اسمم را پرسید گفتم عبدالله ! اسمش را پرسیدم گفت سیندرلا ! گفتم از جلو ما را ثمری هست ؟ گفت استغفرالله! گفتم از عقب چطور؟ گفت بسم الله ! نشانش دادم گفت ماشأالله ! چنان کردم که گفت اشهد و ان لا اله الا الله ! ومسلمان شد۰ میخوای مسلمان بشی بكو بسم الله


نوشته شده توسط موشي در یکشنبه بیستم مرداد 1392 ساعت 14:22 | لینک ثابت |

:|

ﯾﻪ ﺟﻔﺖ ﺟﻮﺭﺍﺏ ﺩﺍﺷﺘﻢ , ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺎﻫﻢ ﻣﻌﺎﺷﺮﺕ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ

ﺗﻮﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺍﻭﺝ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﻮﻥ ﯾﻪ ﻟﻨﮕﻪ ﺍﺵ ﮔﻢ ﺷﺪ ...

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺸﻮﻣﻮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ , ﯾﻬﻮ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﻭﻥ ﺗــَــﻪ ﺯُﻝ

ﺯﺩﻩ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻡ !!!!

... ﮔﻔﺘﻢ : ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ﻟﻮﺗــــــــــﯽ؟ !؟!؟ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎﺱ ﯾﻪ

ﻣﺪﺕ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻠﻮﺕ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ , ﻭﻟﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ

ﺑﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ ...

ﺑــــــﻮﯾﯿﺪﻣﺶ ... ﻫﻤﻮﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺧﯿﻠﯽ

ﻣــَــــــــــــــــــــــﺮﺩﻩ!
 .

ﺳﻨﮕﻢ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻮﺩﺭ ﻣﯿﺸﺪ ﺗﺎ ﺍﻻﻥ |:



نوشته شده توسط موشي در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ساعت 23:11 | لینک ثابت |

فوتبالیستا

داشتيم فوتباليستا نگاه ميكرديم
لامصب سوباسا تو دلش گفت : ما بايد اين بازي رو ببريم
.
.
.
.
.
.
بعد ميزوگي از بين تماشاگرا بلند شد گفت :درسته سوباسا  :|

نوشته شده توسط موشي در چهارشنبه دوم مرداد 1392 ساعت 13:9 | لینک ثابت |

سلامتی

به سلامتی اون دختری که تو پرفایلش نوشته


قبل از ابراز علاقه خود ارضایی کن شاید از بین رفت

....

سلامتيه اونايي كه زيره هيچكي نخوابيدن جز كولر،

سلامتيه كسايي كه هيچكي زيرشون نخوابيده جز تختشون..!


نوشته شده توسط موشي در شنبه بیست و نهم تیر 1392 ساعت 13:20 | لینک ثابت |

مارو چه به پست ثابت ویلیش کن :|



به سلامتی خودم 

چراشو نپرس

اشکت در میاد



نوشته شده توسط موشي در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392 ساعت 20:27 | لینک ثابت |


Up Page

ابزار و قالب وبلاگبیست تولزکد پرش به بالای صفحه وب
...موش و گربه اهنگ

اميدجهان-كم كم

كداهنگ براي وبلاگ

امار گیر

statistics

قالب وبلاگ

آمارگیر وبلاگ